تبليغاتX
خلوت تنهایی من

خلوت تنهایی من
      در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند...من از خوش باوری اینجا محبت آرزو کردم

سلام

خوبییییییییییییییین!!!

دلم واسه همتون تنگ شده بود

خوب بلاخره اومدم.....

نمی دونم چه جوری و از کجا شروع کنم .... ولی باید بگم وا اسفا !!!!!!

خدایا ما داریم کجا میریم البته بهتره بگم کجا داریم برمیگردیم

وای بر تو ای نماینده متحجر که ته مونده اب احمدی نژاد رو تو مجلس اونم جلو اون همه دوربین سر

سر میکشی و می گی تبرکه !!!!!!! وای بر تو که یه عده مردم بدبخت به تو اعتماد کردن وبه تو رای دادن

آخه چی رو می خوایم ثابت کنیم جز خرافه پرستی؟؟؟؟؟

دیگه اعصاب نوشتن ندارم!!!!!!۱۱

البته این مطلب خیلی قدیمیه ولی افسوس که نمی تونم به راحتی ازش بگذرم ....

بقیشو بعدن واستون می گم

ولی از خدا می خوام واقعا می خوام که از این بدبختی نجاتمون بده !!!!!

یعنی می شه؟

لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:18  توسط حمید رضا  | 

 


 

سلام ..... اینقدر دلم تنگ شده واسه وبلاگ نویسی که نهایت نداره

دوباره شروع می کنم واین دفعه سعی می کنم که قطع نشه !!!

 

لینک ثابت نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:26  توسط حمید رضا  | 

 


 

سلام به همه اونایی که دوستای خوب من هستن !

 این قسمتی که دارید می خونید رو بعد از قسمت پاییین بخونید لطفا ...

من نمی دونم چرا یه عده از این دوستای خوب من نمی خوان بفهمن که فقط یه شوخی

بود ....فقط یه شوخی ...

می دونی دوست خوب من دوست خوب کیه؟؟؟ اون که وقتی مشکل داره در لفافه و

با نیشو کنایه حرف نزنه چون من از این نوع برخورد بدم می یاد اونم به این خاطره که

من خودم آدم رکی هستم ...

پس تو سعی کن یه کم فکر کنی ... قبل از اینکه قضاوت کنی !!!!!

و یه مسئله دیگه و اونم اینکه اگه یه روزی چنین اتفاق مهمی در زندگی بیفته مطمئن باش

 که اولین کسانی که خبر دار بشن همین دوستای خوب من هستن.... مطمئن باش!

............................................................................................................

سلام و فراوان سلام ...... درودو فراوان درود

طاعاتو عباداتتون قبول درگاه حضرت دوست....

خوب می دونم خیلی دیر دارم آپ می کنم ....اینم به خاطر پاره ای مسائل و مصائب هستش

 که اینطوری شده .... یکیش عدم دسترسی به کامپیوتره ( دارم از بی کامپیوتری دیوونه

می شم )خوب یه چند ماهی می شد که بحران روحی امونمو بریده بود و حال و حوصله هیچ

چیزو هیچ کسو نداشتم جز....

بگذریم  بالاخره یه چند وقتیه از اون حالو هوا اومدم بیرون ..... به لطف کار و گرفتاری ....

ولی اون ته تهای دلم هنوز قیلی ویلی میره  ...... البته دوستان ما که همشون روانشناسن

 می گن طبیعیه ...ولی به نظر نمرسه اینطوری باشه ...

البته ببخشید که دارم چرت و پرت می گم بدجور ضعف روزه منو فرا گرفته

آها داشت یادم می رفت اصلا واسه چی دارم آپ می کنم ..... به تازگی در وبلاگه بعضی

دوستان خبری دیده می شه با این مضمون که این بنده حقیر زوجه ای برای خود اختیار

نمودم ..... کار نداریم که این شایعه نه تنها آسیبهای روحیه جبران ناپذیری رو بر دخترهای دم

بخت وارد آورد که منجر به ناراحتی برخی ازدوستان اینجانب نیز گردید ....... جالبه ها.....

والا ما که نفهمیدیم خودشون بریدن خودشون دوختن اصلا مشخص نیست چه خبره .....

در هر صورت من همین جا این مژده رو به همه اون دمه بختها می دم که من هنوز سر زنده

و شادابم و منتظر شنیدن صدای زنگ در باشن  ..... نمی دونم چرا یاد از او بالا کفتر میایه

 افتادم ....

در هر صورت این خبر شدیدا تکذیب می شود ....

واسم دعا کنید که هر چی صلاحمه و صلاحشه بشه .... خودش می دونه که منظورم کیه ..

همون چیزی که خدای بزرگ می خواد ....

در سایه سار امن یزدان پایدار باشید و جاودان... 

لینک ثابت نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 15:24  توسط حمید رضا  | 

 


 

روزی ، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکی

خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به

حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد که

مانند بازرگان باشد.

در يک لحظه ، او تبديل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر ميکرد که از

همه قدرتمند تر است. تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد ، او ديد که همه

مردم به حاکم احترام ميگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم

يک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر ميشدم.

در همان لحظه ، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی

نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را می

آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشيد

باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعی کرد که به زمين بتابد و آن را گرم

کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سياه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد

که نيروی ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود

که بادی آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل

به باد شد. ولی وقتی به نزديکی صخره سنگی رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را

نداشت. با خود گفت که قوی ترين چيز در دنيا ، صخره سنگی است و تبديل به

سنگی بزرگ و عظيم شد. همان طور که با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايی شنيد و

احساس کرد که دارد خرد ميشود. نگاهی به پايين انداخت و سنگتراشی را ديد که با

چکش و قلم به جان او افتاده است.

 

...................................................

اول سلام ....

حال و احوالتون چطوره من که توپم شما رو نمی دونم ...

خوب نوشته بالا رو شاید خیلی دیده یا شنیده باشن

راستش این متنو یکی از دوستان واسم ایمیل کرده بود...

حیفم اومد تو وبلاگ نذارم...

که واقعا دستش درد نکنه!!!!

یا حق!

لینک ثابت نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 2:3  توسط حمید رضا  | 

 


 

سلام...

تا حالا شده از خودت بدت بياد ؟

تا حالا شده از همه آدمهاي دوروبرت بدت بياد ؟

تا حالا شده مشكلات كوچيك اينقدر تو نظر تو بزرگ باشن كه نتوني از پسشون بر بياي؟

تا حالا شده اينقدر ارادت ضعيف بشه كه همين مشكلات كوچيك كمرتو خم كنن ؟

تا حالا شده نا اميد بشي از همه چي و همه كس؟

تا حالا شده  تصور كني واسه ديگران كم ارزش شدي؟

تا حالا شده اينقدر كلافه باشي كه دوست داشته باشي گريه كني ولي نتوني ؟

تا حالا شده خودتو فراموش كني ؟

تا حالا شده ....

تا حالا شده بخواي دوباره شروع كني ؟

تا حالا شده بخواي يه ادم ديگه باشي؟

تا حالا شده نسبت به همه اتفاقات دوروبرت خوشبين باشي ؟

تا حالا شده فكر كني كه ميتوني؟

تا حالا شده فكر كني كه تو خوشبخت ترين آدم روي زميني؟

همه اينارو گفتم كه بگم به قول دكتر علي شريعتي اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست....

و الان و از همين لحظه عوض شدم چون خواستم كه عوض بشم....

به اميد روزهاي خوش زندگي...

يا حق!

 

 

لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:41  توسط حمید رضا  | 

 


 

 

کودک از پنجره بیرون را نگاه می کند , حیاط خانه یک دست سفید است .

       « فقط یک آدم برفی کم دارد! »

دست به کار می شود , بدن, سر , چشم , دماغ , دهن , دست , کلاه , شالگردن ...

       « فقط یک اسم کم دارد! »

                                       اسمش می شود « جبن »

به چشمانش نگاه می کند , جبن می خندد کودک دیگر تنها نیست.

                                                        یک همبازی, صدای آواز, موج خنده .

ستاره ها می رقصند , مادر صدا می زند .

       « خوب بخوابی جبن . »

کودک پشت پنجره است , جبن نگاه می کند .

      « تو هم خوب بخوابی , فردا ممکن است دیگر با هم نباشیم . »

برقی گوشه چشم کودک می درخشد و پایین می غلتد .

      « جبن تنهاست. »

از درون گرم می شود , چشمانش را باز می کند کودک لبخند می زند.

سمت راستش .  « تو هم آدم برفی هستی ؟ کی آمدی ؟ »

      « مرا دیشب ساخت , ساخت که نروی , ساخت که بمانی ,

                                                             من دلیل تو ام برای بودن !»

      « می خواهم بمانم ولی ...

                                    گرمای درونم را چه کنم ؟ »

 دو آدم برفی به هم نگاه می کنند.

       « دستت را به من می دهی ؟ »

   کودک به تماشا می نشیند .

                                         هوا سرد است اما ...

                                                               برفها آب می شوند.

              فریاد می زند :

                            « مادر , مادر , آدم برفی عاشق دیده ای ؟ »

 

 

...........................................................................................

البته این نوشته مربوط به یکی از بهترین دوستان منه که من ازش اجازه نگرفتم و اینو اینجا گذاشتم ... امیدوارم جسارت منو ببخشه ...

و امیدوارم بدونه که آدم برفی ها هم واقعا عاشق می شن ...عاشق !

پس از کنار همه آدم برفی ها نمی شه به راحتی گذشت ...

گاهی اوقات دوست دارم هیچ فصلی به غیر از زمستون وجود نداشت...

ولی چه کنیم که این موضوع هم مثل بقیه کارهای خدا حکمت داره...

یا حق!

لینک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:46  توسط حمید رضا  | 

 


 

سلام....

اول يه عذرخواهي بابت تاخير دو هفته اي....

 راستش اينقدر فشار امتحانات و درگيري هاي بعدش زياد بود كه ديگه فرصتي واسه نوشتن نبود ...

در هر صورت مي بخشيد!!
...................................................................................................................................

خوب اين بار نه مي خوام از دولت بنويسم نه از سهميه بندي بنزين نه از اظهارات محير العقول

 سركار خانم رجبي ( همسر مكرمه جناب دكتر الهام پر مشغله البته در اين روزها !!!! )

نه از .... بگذريم!

موضوعي كه مي خوام اين بار بنويسم شايد از اون دسته دغدغه هاي ما آدما باشه كه زياد

پر رنگ نيست

منظورم دغدغه هاي زودگذره....ناهنجاريي كه شايد فقط چند لحظه به اون فكر كنيم و از

 كنارش به سادگي رد بشيم

كودك 5 ساله ادامس فروش ..... بچه ده ساله گل فروش ...كودكان خياباني ....

شايد به نظر موضوع كليشه اي باشه ولي به نظر من نوشتن چند سطر چند صفحه

چند كتاب و شايد دهها كتاب در اين مورد كم باشه

راستش فكر نوشتن در مورد اين موضوع بعد از شنيدن يك اتفاق عجيب وجالب به ذهنم رسيد

يكي از اشنايان مي گفت در ايستگاه منتظر اتوبوس بوده كه ظاهرا يكي از اين كودكان با

 دايره كوچكي مشغول گدايي محبت از ديگران بوده كه ناگهان خانمي مسن سيليه محكمي

 به گوش اين پسرك بدبخت مي زنه

و اونو غربتي خطاب مي كنه و جالب تر اينكه از مردم مي خواد كه اون بدبختو بگيرن تا اون بتونه

حسابي بزنش...

شايد در نگاه اول به نظر موضوعي ساده اي باشه و بگيم خوب به ما چه مربوط يكي زده يكي هم

 خورده ... ولي وقتي خوب راجع بهش مي كنيم شايد يه جورايي به ما هم مربوط ميشه ...

چون تصورم اينه كه اگر تو يه خانواده يك نفر مشكل داشته باشه اين مشكل قطعا رو بقيه

 اعضاي خانواده حد اقل از لحاظ رواني تاثير خواهد داشت...

جامعه خانواده بزرگتر و مي شه گفت دوم ماست .... پس دغدغه هاي جامعه دغدغه هاي ما هم

هست ...و حتي ما در قبالش مسئوليم هر چند اين مشكلات زياد محسوس نيست...

من قصدم شعار دادن نيست و نمي خوام بگم دايه مهربان تر از مادرم نه ولي دارم تو اين

خانواده بزرگ زندگي ميكنم

پس خودمو مسئول مي دونم

سئوالي كه ذهنمو مشغول كرده اينه كه آيا چه كسي مسئوله اين ناهنجاريه ؟

چرا يه نفر از لحظه اي كه چشم به اين دنيا وا مي كنه بايد تا آخر عمرش سگ دو بزنه و كلفتي

 مردمو بكنه و يه نفر تا آخر عمرش در ناز و نعمت باشه؟

واقعا گناه اون بچه دايره زن چيه كه تو محيطي بزرك شده كه تا آخر عمرش بايد تو سري خور باشه؟

چرا ما با بچه 9 ساله اي كه سر چهار راه قصد تميز كردن شيشه ماشين داره به تندي برخورد

مي كنيم ؟

آيا ما واقعا حق داريم با اونا بد برخورد كنيم؟

چي اين حق رو به ما ميده ؟پول ما ؟لباس ما ؟ شغل ما؟ چي؟

واقعا مي خوام احساستون رو نسبت به اين قضيه بدونم ... تصور كنيد يك لحظه جاي يكي از

بچه ها هستين؟

تصور كنيد در يك شب سرد زمستان كه اكثر ما در خونه هاي گرم خودمون هستيم يك بچه

خياباني به خاطر اينكه مقداري كمتر از شبهاي قبلي كاسبي كرده بايد شب را در خيابان سپري

كند...چون ريئسش اينو مي خواد ....

آيا اين افراد نياز به تحصيل ندارن ؟ نياز به بهداشت ندارن؟نياز به تغذيه مناسب؟نياز به محبت ؟

نياز به يك زندگي بدون دغدغه واسترس؟

واقعا گناه اين آدمها چي بوده ؟

كجاست اين عدالت اجتماعي كه ازش دم مي زنيم؟

كجاست؟

به اميد روزي كه همه اين بچه هاي بي گناه در دامن پدر و مادر هاي سالم تربيت بشن و از

اونها به عنوان ابزار استفاده نشه!!

يا حق!

 

 
 

لینک ثابت نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 3:35  توسط حمید رضا  | 

 


 

سلام...

فقط می خوام برام دعا کنید ...

همین...

یاحق!!

لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 1:46  توسط حمید رضا  | 

 


 

در زندگی هر انسان حرفهاییست برای گفتن...

که اگر گوشی نبود نمی گویم...

و حرفهاییست برای نگفتن...

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

                                                                               (( دکتر علی شریعتی ))

روحش شاد و یادش گرامی

لینک ثابت نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:52  توسط حمید رضا  | 

 


 

عالم صدف است و فاطمه گوهر او

                   گیتی عرض است و فاطمه جوهر او

                                         از فضل و شرافتش همین بس که زخلق

                                                                      احمد پدر اوست و مرتضی شوهر او  

           

لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:10  توسط حمید رضا  |